«به پسرم مانی»
بهگمانم دو استکان چای بخورم
تو بزرگ میشوی
بستهی سیگارم را پنهان میکنم
که از ذرهبین پشت شیشهی شیرت
نبینیاش!
و کراواتهایم را
اگر اتو ندارند
برای دامادیات اتو میکشم
بههمین سرعت
زمان عین آن هواپیما
که صدایش تو را حالا از خواب پراند
از بالای سرمان میگذرد
من نمیتوانم
تو اگر میتوانی
متوقفاش کن!
روزی میرسد ــ نه خیلی دیر ــ
که تو روی پاهایت میایستی و
آرام
نخستین سیب را میچینی
روزی میرسد
که از درخت اردیبهشت بالا میروی
تا شکوفههای گیلاس را
برای دختری که گیسواناش به رنگ خوشههای گندم است
مثل رگباری پیشبینینشده در بهار
بر زمین بریزی
روزی میرسد که اولین کتاب را میخوانی
امیدوارم دُنکیشوت نباشد
پسرم!
از آن لگن سلمانی به جای کلاهخود
سپر ورقورقشده و
نیزهی شکسته
تنها رفقایی که لومان دادند
به جا ماندند
حتا زندانبانها
لااقل کتابهامان را سوزاندند
تا گرم شویم
پسرم!
دور نیست که اولین بطری عرقات را
در کافهای بر میز بکوبی
که رضا موتوری در آن کتک خورد
یا در کوچهای کشته شوی
که داشآکل را عشق کشت
اما یادت باشد
دوست دارم در هشتاد سالگی
سن پیامبریات را ببینم
کتابت را ببینم
که میگذاری بر میز
میگویی: "پدر!
این روزها
دیگر مانی فقط نقاشی میکشد
پیامبر شدن خیلی سخت است خیلی!"
اول اردیبهشت 1387
نظرات ()